نميتوانم در اين دقايق سخت كه كند هم ميگذرند چيزي بنويسم كه در خور رفقاي دربندم باشد. مگر آنها چندسالهاند؟ همين دوم مرداد بود كه سهیل عزيز را ديدم و دست هم را فشرديم. امير يعقوبعلي تپل و دوستداشتني را هميشه براي اينكه بيشتر از سناش ميفهميد ميستودم و شجاعت و قلم قدر مسعود باستاني را دوست داشتم. مرتضي اصلاحچي را با همهي دلنگرانيهايش و صداقتاش براي جنبش دانشجويي ميشناختم و ديگران را كمو بيش در مجامع مختلف بهاندازهي چند جمله همراه بودهام. اما چه تنها ماندهايم ما، چه تنها و اينك بيجوانان وطن چه دشوار ميگذرانيم.
يقين دارم كه آفتاب ديگر بار با فرياد خلق، درهاي اوين را خواهد شكست و رفقا، رفقاي جوان و جسورم را روي دوش خلق قهرمان ايران، آزاد از بند دژخيمان ج.ا خواهم ديد و با هم اشك شوق ميريزيم.
پ.ن1: اين ياداشت كوتاه را ميگذارم به پاي هژير پلاسچي عزيز كه كم قدرش را تاكنون دانستهام.
پ.ن2: وبلاگ «کمیته تلاش برای رهایی امیر یعقوبعلی» و «همبستگی با دانشجویان در بند» را دريابيد.
